آن جا که امکان نفرت هست امکان عشق نیز هست
فقط کافیست از میان این دو
یکی را انتخاب کنیم
(تیلیچ)
و اینکه با شعری قدیمی به روز می شوم ...
با اين كركره هاي پشت به ماه
و زني راه راه
و كوچه هايي
كه به ملاقات مي آيند
تو آن سايه اي كه هرشب
روي تخت مي افتد
و صبح
بي آنكه دستي پشت شيشه ليز بخورد
خداحافظ
زير گريه بزن
آنقدر
كه هيچ راهي براي كفشهايم آمد نداشته باشد
مي خواهم وقتي
كوچه ها با من راه نمي آيند
پا برهنه دوستت داشته باشم
در شهري كه كلاغهاي عاشقش تا ابد سياه مي پوشند
بگذار
يكبار
خانه به ما برسد
من باشم و
تو باشي و
اتاقي دور
و سقفي كه به آفتاب دلگرم است
خدا پشت توري بماند و باد
از هر طرف پنجره بياورد
بي آنكه قصه دستانت
به سر شود.
+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 12:43  توسط سمیه حسینی
|
انقدراتفاق ها می افتند و می افتند
تا یک روز
به خودت می آیی و می بینی
داری از بلندترین اتفاق زندگیت می افتی
انگار هیچ کس نیست تا برای افتادنت نگران باشه
تا برای نبودنت دلتنگ باشه
تا برای ...
گفتنش سخته اما نگفتنش انگار سخت تر
انقدر باید دل بکنی تا دلی برای کندن نداشته باشی
و دیگر اینکه ...
شعری برای به روز کردن ندارم
اما با یک پست پر از دلتنگی به روز میشوم
به امید روزهای سپید و ترانه های خواندنی ...
من سر به تنم زياد بود از اول
شالودهام از تضاد بود از اول
ابعاد مرا عشق به هم ريخته بود
روحم به تنم گشاد بود از اول
(جلیل صفربیگی)
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 22:55  توسط سمیه حسینی
آنقدر مرده ايم كه ديگر اشكي نمانده است
تقديم به خانواده زهرا امامي عزيز كه عزيزترينشان رفت تا بعد از او درد از هر دري وارد شود
تمام شد
دنيا همين بود
تو به بهشت بروي
من به خواب
سرگيجه هاي بعد از پريدن از تو
و اتاق
كه مثل هميشه
به لبخند بي دليل تو در عكس زل زده است
دست بردار
از اين چشم هاي مانده به ديوار
وقتي كسي نيست خنده هايت را پيدا كند
درد
پشت هيچ دري
قايم نمي شود
حالا كه بازي مارا برده است
بگذار كوچه ها به لي لي كفشهاي تو فكر كنند
.
.
اين روزها
به خو دت كه بيايي
مي بيني
عكس
تو را
و ديوار را
به يادگار گرفته است.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 23:51  توسط سمیه حسینی
|
تمام شد
سال 87
با تمام سياهي هايش
با تمام لحظه هاي تاريك
ساعت هاي تاريك
روزهاي تاريك
ماه ها
فصل ها
اما توي تمام تاريكي هاش هميشه دريچه اي با من بود كه مدام مي تابيد
دريچه اي كه براي بهشت رو روي زمين آورد
حالا از درون تمام اين تاريكي ها كه ديگه ترسي رو برام به ارمغان نمي آورد
مي خواهم فرياد بزنم ...
سال نو مبارك
تمام شد
دنيا همين بود
تو به بهشت بروي
من به كافه
به سيگاري كه به كوچه ميكشدم
به خانه
با تمام شبهايي كه ماه را پشت شيشه گذاشتيم كه يخ بزند
و چقدر نيامد آنكه قرار بود
دست بردار ا زاين چشم هاي مانده به در
بازي باتو هم مارا مي برد
.
.
وقتي ماهي تنگ غرق مي شود
خانه تكان ميخورد
خواب مي پرد
گاهي به اين فكر كن
كه پيرهن كهنه ات بربند
با اين باد
اين بليط يكطرفه
به كدام سو خواهد رفت !
+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 14:1  توسط سمیه حسینی
|
انسان در زندگی به آن چیزی می رسد که حس می کند...
بعد از مدت ها
کمی شعر
.
.
.
كوچه
خيابان
شهر
آنها كه پيش از ما قدم زده اند جايي گم شدند
كدام جيغ پاي ما را وسط كشيد ؟
دستي كه مي زد نمي دانست
رنگ از روي تمام خوابها مي پرد
ماه را باد از پشت شيشه خواهد برد
و صبح
ردي سرخ
و آيينه تنها كسي است كه سلام مي كند
گاهي چه فرق مي كند
دكمه ها باز بمانند
خنده ها بيرون بزنند
تو پابه پاي اندام من تير بكشي
بگذار
چراغها سبز شوند
راهها بند بيايند
پشت اين بوقها زني است
كه اشغال شده است.
+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 15:1  توسط سمیه حسینی
|
سلام
گرچه این روزهای پر از دلتنگی دستم نمی رود به شعر اما
با شعری قدیمی به روزم.
.
.
.
هيمشه
براي تمام اتفاق هاي جهان دير افتاده اي
در اين عكس
كه من
هستم
زمين
هست
درخت...
دستهاي تو اما به هيچ شاخه اي نرسيد.
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 19:45  توسط سمیه حسینی
|
امسال هم مثل هر سال
پاییز زیباست ...
و شعر...
با تمام دردی که میکشدم
پا به ماهی گذاشته ام
که مارا از تقویم گرفت
کجای این روزهایی؟
وقتی تمام برگها
از تمام درخت ها دل میکنند
بگذار روی این شاخه ها
هیچ فصلی نرسد
با این پنجره ها
هیچ دلی باز نمی شود
بیرون بیا
تا دل هیچ کفشی برای کوچه تنگ نشود
می خواهم
تا وقتی دیوارها ایستاده اند راه برویم
برای گیسوانی که با باد رفته اند چه فرق می کند
یک شهر به بازی گرفته شده
تا این آسمان پشت شیشه سردتر نشده
بیا
شمعی روی زندگیم بگذار
این جا پشت هرشیشه آهی است که ماتم می کند.
۸/۸/۸۷ تولدم مبارک
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 18:30  توسط سمیه حسینی
|
شايد
هيچ چيز بدتر از اين نيست كه احساس كني خودت نيستي
يا اينكه داري از خودت دور مي شي
اماحالا
تنها نشانه ا ي كه از سميه حسيني مانده
هرچند كمرنگ اما
نشانه اي هميشه سپيد است ...
با اين پولكهاي رنگي
رضايت نمي دهم
اما
با اجازه بزرگترها
پير مي شوم
با سر انگشتان تو به آسمان هيس مي گويم
باد را به اسكله مي بندم
به دريا مي زنم
كاش بودي مي ديدي اينجا
پسرهاي لاغر
با اين قايقهاي كاغذي
چه آفتابي مي سوزانند
من اما عروس درياي توام
با تور كنار بيايم حتي
اين موج مي بردم .
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 16:39  توسط سمیه حسینی
|